![]() |
![]() |
|
| Alborz Mountaineering Group |
|
نمای روستای شهرستانک با خانه های زیبای آن...
جمع شاد و صميمي دوستان قديم و جديد در مراسم آشنايي اعضاي گروه كه البته كمي دير برگزار شد!
طبق تقویم بهترین زمان را برای سفر به شهرستانك انتخاب کرده بودیم اما گویا امسال سرما زودتر از ما به این روستا آمده بود و بیشتر رنگ های پاییز را با خود برده بود...
سه تفنگدار خسته ... !!!
یک گروه از همسفران پرشور و باصفای ما...
این الاغ عزیز آن چنان ناز و کرشمه ای اومد که دل همه رو برد...
بازمانده هایی اندک از کاخ ناصرالدین شاه شهرستانك...
گوشه اي از طبيعت زيباي روستاي شهرستانك در پوشش رنگ هاي به جامانده از پاييز...
و پايان يك برنامه ديگر همراه با ۵۲ نفر از ياران گروه البرز...
همسفرهاي عزيز گزارش برنامه به دو روايت از دوستان موجود است: یه جورایی عجیب غریب(!) جور شد (بخونید همون قسمت بود) بریم به یه سفر یه روزه با گروه کوهنوردی البرز! معرف هم که آقای نادعلی نسب بود.. عجیب تر این بود که مامان خانوم با وجود اینکه آزمون داشتم با رفتنمون موافقت فرمودن! بریم سر اصل مطلب! مقصد روستای "شهرستانک" بود. از راه تهران- کرج- (و از طریق جاده چالوس به) آسارا و سپس شهرستانک! ساعت 4:45 صبح سر قرار بودیم. با توجه به قرار قبلی با زهرا همدیگه رو پیدا کردیم و مشغول صحبت!! اونقدر که اتوبوس کاملا پر شد و به اجبار سوار ون شدیم! خوبی ون این بود که خیلی تند میرفت! چند جا هم نزدیک بود تصادف کنیم!! اما از اون جایی که آقای راننده مدرک گواهینامه ی رانندگی با ماشین (لباس شویی) رو داشت خدا خواست که زنده بمونیم!! اولش که هوا ملس(!) بود. یواش یواش اونقدر سرد شد که احتیاج به قضای حاجت داشتیم!! این راننده ی لامصب(!) هم دست اندازی نبود که رد نکرده باشه!! خلاصه تا یه 5 کیلومتری هی بهش گفتیم جون عزیزت مسجدی چیزی وایستا!! اونم هی گاز میداد! خلاصه بالاخره خدا خواست(!) و یه جا ایستاد و محتویات ون، حمله بسوی سرویس بهداشتی!! (یادم رفت قبلش واسه نماز 60 کیلومتری تهران توقف داشتیم و این قضیه ی احتیاج به دستشویی تو جاده چالوس بود) خب! آسارا رو رد کردیم و به روستای شهرستانک رسیدیم! از اونجایی که مقصد اصلا روستا نبود و مناطق اطرافش بود، افراد گروه که حدودا شامل 60 نفر بودن به سه تا گروه تقسیم شدن. و گروه ها تقریبا به فاصبه ی 5 دقیقه از هم راه افتادند. منظره استثنایی بود!! برگای درختا همه زرد و نارنجی و
قرمز.. رو زمین پر از برگ! خلاصه رویایی بود! حدود یک ساعتی(شایدم بیشتر) پیاده روی کردیم. حدودای ظهر بود که منطقه ی مورد نظر رسیدیم! منطقه ی وسیع که مقابلمون کاخ ناصرالدین شاه(نمیدونم قشلاقی بود یا ییلاقی) قرار داشت! که البته در اسم فقط کاخ بود! در ظاهر یه دفتر یادگاری بزرگ بود که با اسامی مختلفی چون: گرگعلی، عشق من، برو گمشو و .. با تاریخ های مختلف نوشته شده بود!! واه واه واه! از دستشوییاش نگم بهتره!! من سعی میکردم آب نخورم که مجبور نشم برم دستشویی!! ولی مگه سردی هوا میذاشت!؟؟! با وجود لباس بافتنی و مانتو و بارونی، بازم سردم بود!! بعد از نهار هم تعدادی از آقایون مشغول بازی هیجان انگیز وسطی شدند و حسابی همدیگه رو کبود کردن!! حدود دو ساعتی توپ بیچاره در گردش بین آسمون و زمین بود تا بلاخره دست از بازی کشیدن!! ساعت حدودا 15 بود. همه دور هم جمع شدن و معرفی و اینا شروع شد! بعد از معرفی بچه ها (البته ناگفته نماند که خیلی هم جالب و طنز بود) به قصد برگشتن راه افتادیم. واسه برگشتن اون آخراش دیگه رمقی واسه من یکی که نمونده بود!! و جالب بقیه ی بچه ها بودن که با همون انرژی قبلی راه میرفتند و میخندیدن!! بلاخره راهی که اومدیم و برگشتیم و به اتوبوس رسیدیم! بخاطر دیر کردن تعدادی از بچه ها یه جابجایی صورت گرفت.. بطوری که من و مامان به اتوبوس منتقل شدیم و از زهرا و راضیه جدا شدیم! اولش هم که مشخص بود بچه ها خسته اند یکم ساکت بود توی اتوبوس اما یواش یواش صدا ها بلند شد و به شوخی و خنده و اینا! جالب تر ذهن فعالی بود که بچه ها داشتن! مثلا آقای حبیب
نیا مشغول جمع کردن هزینه ی سفر بود که از ته اتوبوس براش میخوندن: حبیب نیا حیا کن / اتوبوسو رها کن!! یه بنده خدایی که انگار دکتر بود و البته صداش خیلی شبیه "صهبا" بود رو خیلی سربسرش میذاشتند. اینم شعرایی بود که برای آقای دکتر میخوندن: ای دکتر آزاده/ آماده ایم آماده اینهمه لشکر آمده/ به عشق دکتر آمده ای دکتر پهلوان/ حامی نسل جوان خونی که در رگ ماست / هدیه به دکتر ماست
در آخر هم اونقدر ته اتوبوس شولغ کردن که آقای راننده
جوگیر شد و از جاش بلند شد و شروع کرد به رقصیدن!! صحنه ای بودا!!!
به قول یه بنده خدایی: بسی نشاط رفت(!)
عکسایی که گرفتم زیاد جالب نشدن.. اما دیدنش خالی از لطف نیست.
اینم یه سری عکس:
این هم بچه ها که دارن وسط بازی میکنند.
حس همکاری هم که خوب در اعضا دیده میشه... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 0:55 قبل از ظهر توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گروه کوهنوردی البرز قم در سال 1387 با هدف ترویج و اشاعه فرهنگ طبیعت دوستی و توسعه کوهنوردی در استان قم تشکیل شد. سعی داریم تا با تلاش روزافزون این گروه را به یکی از بهترین و حرفه ای ترین گروه ها تبدیل نمائیم. اجرای مستمر برنامه های متنوع در سطوح متفاوت بیانگر این مطلب می باشد. امیدواریم با دریافت نظرات و پیشنهادات سازنده اعضاء و مخاطبین محترم، راه پیشرفت را به سرعت پیموده، و نقاط ضعف را شناسائی و برطرف سازیم.
جهت ارسال نظرات و یا تماس آدرس ایمیل و شماره همراه درج گردیده است. Alborz.Qom@gmail.com شماره اختصاصی گروه البرز: 09371079005 |
| نویسندگان |
|
گروه کوهنوردی البرز گروه کوهنوردی البرز |
|
RSS
|